من و صدف تصمیم گرفتیم یه وبلاگ خصوصی درست کنیم که هر وقت هر خاطره ای داشتیم توش بنویسیم تا همیشه برامون جاودانه بشه و بعدها بهش سر بزنیم شاید از دل تنگی درمون آورد
تنهایی های من پایانی ندارد... از دیروز تا فردا بر بام دل تنهایی را نقش زده ام... تنهایی را ستوده ام... تنهایی را بوییده ام... تنها یی را در کنج دل نهاده ام... و اکنون تو هم مرا تنها گذاشته ای،
تنهای تنها...
تنهایی تقدیر دل تنگم شده است...
روزگار قشنگی است...
دوستت دارم تنهایی...
در ميان غضب ثانيه ها ، اين بغض دردناك گلوي متورم من است كه همچنان رشد ميكند
رشد ميكند و بزرگ ميشود
بزرگ ميشود و عميق
عميق ميشود تا حسرتم را فزوني بخشد
حسرتي كه در فراق يك معصوميت از دست رفته به جانم رخنه كرده است
رخته كرده است و همچون آتشي است كه هيزم وجودم را ميبلعد
با زبانه هايش ذره ذره اميد و آينده ام را نابود ميكند
و من در اين بين حيران و خاموش ، تنها نظاره گرم
و اسيري را ميمانم كه در قفسي تنها محبوس است
و در برابر ديده گانش سرمايه اي را كه مثقال مثقال جمع كرده است در اسيد ميسوزانند
و يا يخ فروشي را مانم كه سرمايه اش در حال آب شدن است
و يا كوهنوردي كه خود ميداند ديگر راه برگشتي ندارد
آري من در جريان ثانيه هاي سياه اين اقليم ، تنهاي تنها شده ام
و شايد چون شمعي كه به آخر رسيده است ديگر تمام شده ام
آلفرد اخیرا همسر خود را از دست داده و با تنها دخترش که 6 سال دارد زندگی میکند. او در یک شرکت تجاری کار میکند و زمانی که در شرکت است ناچارا دخترش را در خانه تنها میگذارد. شرایط ناشی از فوت همسرش باعث شده تا تمرکزی بر رو ی کارهایش نداشته باشد و بدین ترتیب امورات از دستش خارج شده و زندگی اش بحرانی گردیده . این داستان مربوط به یک روز فراموش نشدنی و تلخ در زندگی آلفرد است که شما را به خواندن آن دعوت میکنم .
آلفرد بعد از یک روز کاری سخت و پر تلاتم از شرکت خارج میشود .او که از فشارهای زندگی خمیده شده و روز کاری خوبی را هم سپری نکرده به سمت خانه حرکت میکند و در راه تمام افکارش درگیر با پروژه های شرکت و مشکلات پیش آمده آن است . او متوجه میشود که به جلوی درب منزلش رسیده و دستش را در جیبش میکند تا کلیدش را بیاورد اما کلید در جیبش نیست ! از شدت خشم چهره ی آلفرد به سرخی زده و بدنش به لرزه در آمده که ناگهان کلید را داخل کیف دستی اش پیدا می کند، با همان عصبانیت وارد خانه میشود . با دیدن این صحنه آلفرد در جای خود خشک میشود !!!! ؟؟؟؟؟
آلفرد به محض ورود به پذیرایی چشمش به دیوار مقابل میافتد که بخشی از کاغذ دیواری آن پاره شده و روی دیوار نیست . او که از این موضوع مات و مبهوت مانده بی حرکت میماند و در همین هنگام دختر 6 ساله ی او از اتاق بیرون آمده و با صدای کودکانه به استقبال پدر میرود و بسته ای مچاله شده در دست دارد که همان کاغذ دیواری بریده شده است دخترک: سلام بابایی جونم ، اومدی آلفرد که از شدت خشم گوشهایش هم سرخ شده منتظر میماند تا دخترک به او نزدیک شود و سیلی محکمی به گوش او میزند ،به طوری که کودک به سمت دیوار پرت میشود و با صدایی فریاد گونه میگه: کاغذ دیواری رو پاره میکنی؟ پوستی ازت بکنم که جرات نکنی از بغل دیوارم رد شی . برای چی کاغذ دیواری رو پاره کردی؟ دخترک که از شدت ضربه هنوز نتوانسته خود را از روی زمین بلند کند با نگاهی به جعبه کوچک که به طرف دیگر پرت شده بود با صدایی همراه با بغض و ترس به آلفرد میگه: آخه بابایی امروز تولدته . منم پول نداشتم یه چیزی برات بخرم که، میخواستم یه چیزی بهت بدم ولی کادو هم نداشتم که، اینو کندمش برات کادوی تولد درست کنم بابایی جونم آلفرد با شنیدن حرفهای دخترک که مثل آب سردی به روی او ریخته شده بود نگاهی به دخترک کرد و به سمت جعبه رفت و آنرا از زمین برداشت و سپس دخترک را از زمین بلند کرد و در آغوش کشید و با بغض و افسوس به چشمان دخترک و گونه ی سرخ شده ی او بر اثر سیلی نگاه کرد و گفت: خوشگل بابا ، بابایی رو ببخش ، قربون دختر گلم بشم .
آلفرد که از شدت بغض وارد شده نتوانست حرفهایش را ادامه دهد و خواست دخترک متوجه بغض او نشود ، در حالی که دخترک را در بغل خود نگه داشته بود و در دست دیگرش جعبه ی کادوی دخترک بود بر روی کاناپه نشست و دخترک را بر روی پایش نشاند و کمی مکث کرد و گفت: بابایی قربونت بره عزیزم، بزار ببینم برا بابایی چی کادو کردی دخترک که همچنان در بغض و شوک ضربه وارد شده بود سعی کرد لبخندی به پدر هدیه کند آلفرد که از عمل عجولانه اش شرمنده بود کادوی کوچک که همان تکه ی کاغذ دیواری بود را باز کرد و جعبه ای را در آن مشاهده کرد که نخی قرمز دور آن بسته شده بود. نخ را پاره کرد و تا جعبه را باز کند ، دخترک نیز ساکت و آرام و بی حال بر روی پای پدر در حال نگاه کردن بود آلفرد جعبه را باز کرد و بار دیگر شکه شد .
آلفرد با اشتیاق جعبه را باز کرد تا ببیندکودک 6ساله اش برایش چه چیزی بعنوان هدیه ی تولدش در نظر گرفته ، اما بامشاهدهی جعبه ی خالی بهت زده شد آنقدر خشمگین شد که در یک لحظهدخترک را از روی پایش بلند کرد و با تمامقدرت به زمین زد و با تمام خشمششروع به زدن دخترک کرد و در این حال مداممیگفت: منو مسخره میکنی پدر .. . .جعبه خالی بهم میدی؟ آلفرد که مانند دیوانه ها شده بود و با زدندخترک به نفس نفسافتاده بود به سمت پنجره رفت و شروع به کشیدن یک سیگارکرد و کمی آرامترشد و متوجه شد که ضربه های بسیار شدیدی به دخترک زده. برای دیدن وضعیتدخترک به سمت او که بر روی زمین افتاده بود رفت و متوجه شداز گوشهایدخترک خون جاری شده ، با دیدن این صحنه دستپاچه شد و نمیدانستکه چکار کندتا اینکه چشمش به گوشی تلفن افتاد و با عجله خودش را به آن رساند وبااورژانس تماس گرفت و مجددا به سمت دخترک رفت و او را که غرق در خون بودازروی زمین بلند کرده و در آغوش گرفت . دخترک که خود را در آغوشی گرم احساس کرد به سختی چشمانش را کمی باز کرد و خود را در آغوش پدر دید که در حال گریه است و با همان صدای کودکانه و به سختی گفت بابایی داری گریه میکنی؟ . آخه الان تولدته بابایی جونم آلفرد که با شنیدن حرفهای دخترک بر شدت گریه اش افزوده شد گفت : آخه دخترم من که ازت چیزی نخواسته بودم ، چرا اینکارو کردی که منو عصبانی کنی ،کاغذ دیواری رو پاره کردی بخاطر یه جعبه ی خالی ؟! دخترک که دیگر به سختی چشمانش را باز نگه داشته بود با صدایی بریده و آرام گفت : بابایی جونم جعبه که خالی نبود !!! توش یه بــــوس گذاشته بودم برات بابایی جونم دخترک با گفتن این حرف چشمانش را بست آلفرد که با شنیدن این حرف دخترک دیگر قادر به کنترل گریه خود نبود و مداوم بر سر خود میزد.با رسیدن اورژانس او را به بیمارستان برد و در بیمارستان با نکتۀ عجیب تری رو برو شد
پزشکان به آلفرد گفتند که بخاطر خونریزیدخترکنیاز بود به او خون تزریق کنند ولی با آزمایش نمونه ی خونی اودریافتند کهدخترک دچار سرطان خون است و در مرحله ی خطرناکی از بیماری بهسر میبرد دخترک سه ماه در بیمارستان بستری ماند ولی هیچ گاه چشمان کوچکش را باز نکردو پزشکان علت مرگ او را بر اثر سرطان اعلام کردند . آلفرد پس از گذشت سالها هنوز جعبه ی خالی دخترک را با خود دارد و هر گاه که دلتنگ او می شود جعبه را باز میکند و میداند که بـــــوسه ای که دخترک برایش با تمام عشق کودکانه گذاشته همیشه در آن جعبه باقیست
نويسنده: ××× مورخ: جمعه چهارم آذر 1390 در ساعت: 15:28
دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد. در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.
دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد. در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد. روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد. دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود. دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد. زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.
ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید. زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟ پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد. چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت. مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟ پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.
مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟ مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم. پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟ پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟ کاغذ به زمین افتاد. رویش نوشته شده بود::
معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.
نويسنده: ××× مورخ: جمعه چهارم آذر 1390 در ساعت: 15:17
باد آورده را باد میبرد، اما .... تو که با پای خودت آمده بودی...!!!!! گذشت آن زمانی که فاصله معنی نداشت ، آن زمانی که احساس اهمیت داشت ... در این زمانه حتی یک قدم هم فاصله بگیری ... جایت را با دیگری پُر میکنند، احساس ... سیری چنــــــــــــــــــــــــــــــــد!؟؟ زمـــــــــــــــــــــــــــــــــــان ! ای دزدی که همه ی چیزهای شیرین را از آن خود میکنی این را هم به فهرستت اضافه کن او روزی از روزهای پاییز به من گفت : دوستت دارم من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات و از این غربت تلخ که به اجبار به پایم بستند چه زود نبودت پــــــــــیرم کرد.............. کــاش مَــرا در جــایــی مــی نِــوشــتــی... بی معرفت مَــن آرزوی دیــروزت بــودِم... بِــه خــاطِــر مــی آوری؟؟؟؟؟؟؟ راستی خدایا...! من اگر نبودم... این همه غم را چه می کردی...؟!!!؟؟؟؟؟
نويسنده: ××× مورخ: چهارشنبه دوم آذر 1390 در ساعت: 0:45
پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . . پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه " پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست . پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند : او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود ! يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند . پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد ! پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟ پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !
نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 در ساعت: 16:47
امشب قصه زندگی قشنگ امین و صدف به سر رسید مثل همه قصه های کودکی که هیچ وقت کلاغ قصه به خونش نمی رسه.
اسم من امین تو این شهر مشهورم به تنها وقتی امروز عصر بعد از اون همه ماجرا از صدفم خواستم که از هم جدا بشیم و اونم به خاطر من قبول کرد احساس کردم دیگه تنهایی برام معنی نداره کاش تو فرهنگ دهخدا واژه ای غریب تر از تنها وجود داشت صدف قصه من کسیه که تو تمامه خوشی ها و ناخوشی هام باهام بود بهترین خاطرات زندگیم در کنار اون رقم خورد . صدفم وقتی نیستی اتاقم خیلی سرد و تاریکه ُ دیگه شبها چراغ روشن نمی کنم. یادته وقتی از پشت وب از این همه فاصله اشکم و می دیدی چقدر دلداریم میدادی و گرمی وجودم میشدی؟ حالا تو نیستی و من توی تاریکی بی کسیم تنها گریه می کنم و هیچ کس نیست که حتی اشکامو پاک کنه .
نمی دونم چطوری خاطرات با تو بودن و از زندگیم بیرون کنم ُ نه ما به هم قول دادیم تا آخر عمر حتی اگه با هم نبودیم یادمون تو قلب همدیگه باشه.
هیچ وقت فراموشت نمی کنم.همیشه تو خوب و مهربون بودی و من بهت حسودیم می شد
صدف دلم گرفته دلم برات تنگ شده هیچ وقت این قدر احساس دل تنگی نکرده بودم کاش بودی و اشکامو پاک می کردی یادته بهم می گفتی بچه؟الان شدم همون بچه آخه مثل بچه ها گریه می کنم حتی صفحه مانیتور رو به زور می بینم. نمی دونم دیگه حتی به این وبلاگم سر می زنی یا نه؟؟؟ خیلی غصه دارم تمام غم های عالم ۱جا رو سرم خراب شد. الان ساعت ۱۱:۵۰دقیقه ست که پیامتو خوندم جگرم سوخت...
هر جا هستی خوش باشی خوشبختیت آرزومه
فکر نمی کردم این جوری تموم بشه ولی ...
دوست دارم بیشتر از همیشه
امضا تنها
نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 در ساعت: 23:46
نمیدانم پس از مرگم که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من سیاه چشمی سیاه بر تن کند یا نه ، ترا سوگند به جان دلبرت سوگند مرا هم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایم . .
عاشقت خواهم ماند..............................بي آنکه بداني. دوستت خواهم داشت............................بي آنکه بگويم. درد دل خواهم گفت.................................بي هيچ کلامي. گوش خواهم داد..................................بي هيچ سخني. در آغوشت خواهم گريست.......................بي آنکه حس کني. در تو ذوب خواهم شد..............................بي هيچ حرارتي. اينگونه شايد احساسم نميرد. اي کاش لرزش اشک را در چشمانم ميفهميدي ومرا به جرم عاشق بودن مجازات نميکردي
نويسنده: ××× مورخ: دوشنبه سوم مرداد 1390 در ساعت: 22:37
در این شب پرستاره در میان سکوت سنگین و سهمگین قلب کوچکم ، تنها یک دلخوشی دارم و تنها یک ناخوشی . دلم خوش است به بودنت و به داشتنت و به امید دوباره دیدنت و ناخوشم از این که ناگزیرم در هوای بی تو بودن نفس بکشم و ناخوشم از این که تک تک ثانیه ها هجوم می آورند به دل خسته ام تا نبودنت را به یادم بیاورند ، غافل از این که من همیشه و هر لحظه به یادت هستم ، هر لحظه که می گذرد یا در رویاهای خویش ، لحظه ی دیدارمان را به تصویر می کشم و یا در میان خاطرات شیرین با هم بودنمان غرق می شوم . امشب ، شب آرزوهاست و من چه آرزویی دارم به جز آرزوی بهترین ها برای تویی که بهترینم هستی ؟! از خدا چه بخواهم جز بودنت ؟! که اگر نباشی ویران می شوم . چه دعایی بکنم به جز این که از خدا بخواهم آن قدر به او نزدیک شوی که تمام آرزوهایت را برآورده کند؟! همچنان که تو با وجود مهربانت در کنار من تمام آرزوهایم را رنگ و بوی حقیقت بخشیدی و آرزو و رویایی ندارم جز آن که برای تو خواهم بهترین های هر دو جهان را و این که بخواهم هر لحظه رابطه دوستیمان محکم تر و پایدارتر شود . در این شب تاریک آرزویی برای خود ندارم ، هر چه هست فقط سپاس است و شکرگزاری از آن یگانه خالق قادر به پاس این که وجود دوست داشتنی تو را به من هدیه داده است با ورودت به زندگی ام ، عشق را به من بخشیدی و من تمام عمر مدیون مهربانی هایت هستم و چیزی ندارم که پیشکشت کنم تنها همین آرزوهاست که با دنیایی از عشق و دوست داشتن تقدیمت می کنم به این امید که تمام آرزوهای قشنگ و رنگی ات در این شب برآورده شوند.
صدف عزیزم دوستت دارم
نويسنده: ××× مورخ: یکشنبه نوزدهم تیر 1390 در ساعت: 23:27
آغوشت اندك جايي براي زيستن اندك جايي براي مردن ... و چشمانت راز آتش است و عشقت پیروزی آدمی ست هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که به هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد - من با نخستین نگاه تــــــــــــو آغاز شدم
نويسنده: ××× مورخ: یکشنبه نوزدهم تیر 1390 در ساعت: 23:20