تبليغاتX
فراموشی






درد و دل


آثار


نويسنده


دوستان


موضوعات :


آمار وبلاگ :

طراح قالب:


كد جاوا :



تنهایی های من پایانی ندارد...
از دیروز تا فردا بر بام دل تنهایی را نقش زده ام...
تنهایی را ستوده ام...
تنهایی را بوییده ام...
تنها یی را در کنج دل نهاده ام...
و اکنون تو هم مرا تنها گذاشته ای،

تنهای تنها...

تنهایی تقدیر دل تنگم شده است...

روزگار قشنگی است...

دوستت دارم تنهایی...

 

در ميان غضب ثانيه ها ، اين بغض دردناك گلوي متورم من است كه همچنان رشد ميكند

رشد ميكند و بزرگ ميشود

بزرگ ميشود و عميق

عميق ميشود تا حسرتم را فزوني بخشد

حسرتي كه در فراق يك معصوميت از دست رفته به جانم رخنه كرده است

رخته كرده است و همچون آتشي است كه هيزم وجودم را ميبلعد

با زبانه هايش ذره ذره اميد و آينده ام را نابود ميكند

و من در اين بين حيران و خاموش ، تنها نظاره گرم

و اسيري را ميمانم كه در قفسي تنها محبوس است

و در برابر ديده گانش سرمايه اي را كه مثقال مثقال جمع كرده است در اسيد ميسوزانند

و يا يخ فروشي را مانم كه سرمايه اش در حال آب شدن است

و يا كوهنوردي كه خود ميداند ديگر راه برگشتي ندارد

آري من در جريان ثانيه هاي سياه اين اقليم ، تنهاي تنها شده ام

و شايد چون شمعي كه به آخر رسيده است ديگر تمام شده ام

اما

اما در اين سقوط

در اين هبوط و نزول

تنها من مقصر نبودم

تنها من نبودم

اما الان

الان تنهاي تنها

و خاموش خاموش

تنها مينگرم زوالم را

مينگرم فنايم را

و اين يك پايان تلخ تلخ تلخ است . . .


نويسنده: ××× مورخ: جمعه دوم دی 1390 در ساعت: 8:12
|+| BlogComment>



 

bia2mob.net

 

 

آلفرد اخیرا همسر خود را از دست داده و با تنها دخترش که 6 سال دارد زندگی میکند. او در یک شرکت تجاری کار میکند و زمانی که در شرکت است ناچارا دخترش را در خانه تنها میگذارد. شرایط ناشی از فوت همسرش باعث شده تا تمرکزی بر رو ی کارهایش نداشته باشد و بدین ترتیب امورات از دستش خارج شده و زندگی اش بحرانی گردیده .
این داستان مربوط به یک روز فراموش نشدنی و تلخ در زندگی آلفرد است که شما را به خواندن آن دعوت میکنم . 

 

آلفرد بعد از یک روز کاری سخت و پر تلاتم از شرکت خارج میشود .او که از فشارهای زندگی خمیده شده و روز کاری خوبی را هم سپری نکرده به سمت خانه حرکت میکند و در راه تمام افکارش درگیر با پروژه های شرکت و مشکلات پیش آمده آن است . او متوجه میشود که به جلوی درب منزلش رسیده و دستش را در جیبش میکند تا کلیدش را بیاورد اما کلید در جیبش نیست ! از شدت خشم چهره ی آلفرد به سرخی زده و بدنش به لرزه در آمده  که ناگهان کلید را داخل کیف دستی اش پیدا  می کند، با همان عصبانیت وارد خانه میشود  . 
با دیدن این صحنه آلفرد در جای خود خشک
میشود !!!!  ؟؟؟؟؟

 

آلفرد به محض ورود به پذیرایی چشمش به دیوار مقابل میافتد که بخشی از کاغذ دیواری آن پاره شده و روی دیوار نیست .   او که از این موضوع مات و مبهوت مانده بی حرکت میماند و در همین هنگام دختر 6 ساله ی او از اتاق بیرون آمده و با صدای کودکانه به استقبال پدر میرود و بسته ای مچاله شده در دست دارد که همان کاغذ دیواری بریده شده است
دخترک: سلام بابایی جونم ، اومدی
آلفرد که از شدت خشم گوشهایش هم سرخ شده منتظر میماند تا دخترک به او نزدیک شود و  سیلی محکمی به گوش او میزند ،به طوری که کودک به سمت دیوار پرت میشود و با صدایی فریاد گونه میگه:
کاغذ دیواری رو پاره میکنی؟ پوستی ازت بکنم که جرات نکنی از بغل دیوارم رد شی . برای چی کاغذ دیواری رو پاره کردی؟
دخترک که از شدت ضربه هنوز نتوانسته خود را از روی زمین بلند کند با نگاهی به جعبه کوچک که به طرف دیگر پرت شده بود با صدایی همراه با بغض و ترس به آلفرد میگه:
آخه بابایی امروز تولدته  . منم پول نداشتم یه چیزی برات بخرم که، میخواستم یه چیزی بهت بدم ولی کادو هم نداشتم که، اینو کندمش برات  کادوی تولد
درست کنم بابایی جونم
آلفرد با شنیدن حرفهای دخترک که مثل آب سردی به روی او ریخته شده  بود نگاهی به دخترک کرد و به سمت جعبه رفت و آنرا از زمین برداشت و سپس دخترک را از زمین بلند کرد و در آغوش کشید و با بغض و افسوس به چشمان دخترک و گونه ی سرخ شده ی او بر اثر سیلی نگاه کرد و گفت:
خوشگل بابا ،  بابایی رو ببخش ، قربون دختر گلم بشم .


آلفرد که از شدت بغض وارد شده نتوانست حرفهایش را ادامه دهد و خواست دخترک متوجه بغض او نشود ،  در حالی که دخترک را در بغل خود نگه داشته بود و در دست دیگرش جعبه ی کادوی دخترک بود بر روی کاناپه نشست و دخترک را بر روی پایش نشاند و کمی مکث کرد و گفت:
بابایی قربونت بره عزیزم،  بزار ببینم برا بابایی چی کادو کردی
دخترک که همچنان در بغض و شوک ضربه وارد شده بود سعی کرد لبخندی به پدر هدیه کند
آلفرد که از عمل عجولانه اش شرمنده بود کادوی کوچک  که همان تکه ی کاغذ دیواری بود را باز کرد و جعبه ای  را در آن مشاهده کرد که  نخی قرمز  دور آن بسته شده بود. نخ را پاره کرد و تا جعبه را باز کند ، دخترک نیز ساکت و آرام و بی حال بر روی پای پدر در حال نگاه کردن بود
آلفرد جعبه را باز کرد و بار دیگر شکه شد .

  آلفرد با اشتیاق جعبه را باز کرد تا ببیند کودک 6 ساله اش برایش چه چیزی بعنوان هدیه ی تولدش در نظر گرفته ، اما با مشاهده ی جعبه ی خالی بهت زده شد
آنقدر خشمگین شد که در یک لحظه دخترک را از روی پایش بلند کرد و با تمام قدرت به زمین زد و با تمام خشمش شروع به زدن دخترک کرد و در این حال مدام میگفت:
منو مسخره میکنی پدر ..    . .جعبه خالی بهم میدی؟
آلفرد که مانند دیوانه ها شده بود و با زدن دخترک به نفس نفس افتاده بود به سمت پنجره رفت و شروع به کشیدن یک سیگار کرد و کمی آرامتر شد و متوجه شد که ضربه های بسیار شدیدی به دخترک زده. برای دیدن وضعیت دخترک به سمت او که بر روی زمین افتاده بود رفت و متوجه شد از گوشهای دخترک خون جاری شده ، با دیدن این صحنه دستپاچه شد و نمیدانست که چکار کند تا اینکه چشمش به گوشی تلفن افتاد و با عجله خودش را به آن رساند و با اورژانس تماس گرفت و مجددا به سمت دخترک رفت و او را که غرق در خون بود از روی زمین بلند کرده و در آغوش گرفت    .
دخترک که خود را در آغوشی گرم احساس کرد به سختی چشمانش را کمی باز کرد و خود را در آغوش پدر دید که در حال گریه است و با همان صدای کودکانه و به سختی گفت
بابایی داری گریه میکنی؟   . آخه الان
تولدته بابایی جونم
آلفرد که با شنیدن حرفهای دخترک بر شدت گریه اش افزوده شد  گفت :
آخه دخترم من که ازت چیزی نخواسته بودم ، چرا اینکارو کردی که منو عصبانی کنی ،کاغذ دیواری رو پاره کردی بخاطر یه جعبه ی خالی ؟!
دخترک که دیگر به سختی چشمانش را باز نگه داشته بود با صدایی بریده و آرام گفت :
بابایی جونم جعبه که خالی نبود !!!
توش یه بــــوس   گذاشته بودم برات بابایی جونم
دخترک با گفتن این حرف چشمانش را بست
آلفرد که با شنیدن این حرف دخترک دیگر قادر به کنترل گریه خود نبود و مداوم بر سر خود میزد.با رسیدن اورژانس او را به بیمارستان برد و در بیمارستان با نکتۀ  عجیب تری رو برو شد 

 پزشکان به آلفرد گفتند که بخاطر خونریزی دخترک نیاز بود به او خون تزریق کنند ولی با آزمایش نمونه ی خونی او دریافتند که دخترک دچار سرطان خون است و در مرحله ی خطرناکی از بیماری به سر میبرد
دخترک سه ماه در بیمارستان بستری ماند ولی هیچ گاه چشمان کوچکش را باز نکرد و پزشکان علت مرگ او را بر اثر سرطان اعلام کردند    .
آلفرد پس از گذشت سالها هنوز جعبه ی خالی دخترک را با خود دارد و هر گاه که دلتنگ او می شود جعبه را باز میکند و میداند که بـــــوسه ای که  دخترک  برایش با تمام عشق کودکانه گذاشته همیشه در آن جعبه باقیست

 


نويسنده: ××× مورخ: جمعه چهارم آذر 1390 در ساعت: 15:28
|+| BlogComment>



bia2mob.net

 

دخترک شانزده ساله بود که برای اولین بار عاشق پسر شد.. پسر قدبلند بود، صدای بمی داشت و همیشه شاگرد اول کلاس بود. دختر خجالتی نبود اما نمی خواست احساسات خود را به پسر ابراز کند، از اینکه راز این عشق را در قلبش نگه می داشت و دورادور او را می دید احساس خوشبختی می کرد.
در آن روزها، حتی یک سلام به یکدیگر، دل دختر را گرم می کرد. او که ساختن ستاره های کاغذی را یاد گرفته بود هر روز روی کاغذ کوچکی یک جمله برای پسر می نوشت و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا می کرد و داخل یک بطری بزرگ می انداخت. دختر با دیدن پیکر برازنده پسر با خود می گفت پسری مثل او دختری با موهای بلند و چشمان درشت را دوست خواهد داشت.


دختر موهایی بسیار سیاه ولی کوتاه داشت و وقتی لبخند می زد، چشمانش به باریکی یک خط می شد.
در ۱۹ سالگی دختر وارد یک دانشگاه متوسط شد و پسر با نمره ممتاز به دانشگاهی بزرگ در پایتخت راه یافت. یک شب، هنگامی که همه دختران خوابگاه برای دوست پسرهای خود نامه می نوشتند یا تلفنی با آنها حرف می زدند، دختر در سکوت به شماره ای که از مدت ها پیش حفظ کرده بود نگاه می کرد. آن شب برای نخستین بار دلتنگی را به معنای واقعی حس کرد.
روزها می گذشت و او زندگی رنگارنگ دانشگاهی را بدون توجه پشت سر می گذاشت. به یاد نداشت چند بار دست های دوستی را که به سویش دراز می شد، رد کرده بود. در این چهار سال تنها در پی آن بود که برای فوق لیسانس در دانشگاهی که پسر درس می خواند، پذیرفته شود. در تمام این مدت دختر یک بار هم موهایش را کوتاه نکرد.
دختر بیست و دو ساله بود که به عنوان شاگرد اول وارد دانشگاه پسر شد. اما پسر در همان سال فارغ التحصیل شد و کاری در مدرسه دولتی پیدا کرد. زندگی دختر مثل گذشته ادامه داشت و بطری های روی قفسه اش به شش تا رسیده بود.
دختر در بیست و پنج سالگی از دانشگاه فارغ التحصیل شد و در شهر پسر کاری پیدا کرد. در تماس با دوستان دیگرش شنید که پسر شرکتی باز کرده و تجارت موفقی را آغاز کرده است. چند ماه بعد، دختر کارت دعوت مراسم ازدواج پسر را دریافت کرد. در مراسم عروسی، دختر به چهره شاد و خوشبخت عروس و داماد چشم دوخته بود و بدون آنکه شرابی بنوشد، مست شد.
زندگی ادامه داشت. دختر دیگر جوان نبود، در بیست و هفت سالگی با یکی از همکارانش ازدواج کرد. شب قبل از مراسم ازدواجش، مثل گذشته روی یک کاغذ کوچک نوشت: فردا ازدواج می کنم اما قلبم از آن توست… و کاغذ را به شکل ستاره ای زیبا تا کرد.

ده سال بعد، روزی دختر به طور اتفاقی شنید که شرکت پسر با مشکلات بزرگی مواجه شده و در حال ورشکستگی است. همسرش از او جدا شده و طلبکارانش هر روز او را آزار می دهند. دختر بسیار نگران شد و به جستجویش رفت.. شبی در باشگاهی، پسر را مست پیدا کرد. دختر حرف زیادی نزد، تنها کارت بانکی خود را که تمام پس اندازش در آن بود در دست پسر گذاشت. پسر دست دختر را محکم گرفت، اما دختر با لبخند دستش را رد کرد و گفت: مست هستید، مواظب خودتان باشید.
زن پنجاه و پنج ساله شد، از همسرش جدا شده بود و تنها زندگی می کرد. در این سالها پسر با پول های دختر تجارت خود را نجات داد. روزی دختر را پیدا کرد و خواست دو برابر آن پول و ۲۰ درصد سهام شرکت خود را به او بدهد اما دختر همه را رد کرد و پیش از آنکه پسر حرفی بزند گفت: دوست هستیم، مگر نه؟
پسر برای مدت طولانی به او نگاه کرد و در آخر لبخند زد.
چند ماه بعد، پسر دوباره ازدواج کرد، دختر نامه تبریک زیبایی برایش نوشت ولی به مراسم عروسی اش نرفت.
مدتی بعد دختر به شدت مریض شد، در آخرین روزهای زندگیش، هر روز در بیمارستان یک ستاره زیبا می ساخت. در آخرین لحظه، در میان دوستان و اعضای خانواده اش، پسر را بازشناخت و گفت: در قفسه خانه ام سی و شش بطری دارم، می توانید آن را برای من نگهدارید؟
پسر پذیرفت و دختر با لبخند آرامش جان سپرد.



مرد هفتاد و هفت ساله در حیاط خانه اش در حال استراحت بود که ناگهان نوه اش یک ستاره زیبا را در دستش گذاشت و پرسید: پدر بزرگ، نوشته های روی این ستاره چیست؟
مرد با دیدن ستاره باز شده و خواندن جمله رویش، مبهوت پرسید: این را از کجا پیدا کردی؟ کودک جواب داد: از بطری روی کتاب خانه پیدایش کردم.
پدربزرگ، رویش چه نوشته شده است؟
پدربزرگ، چرا گریه می کنید؟
کاغذ به زمین افتاد.
رویش نوشته شده بود::

معنای خوشبختی این است که در دنیا کسی هست که بی اعتنا به نتیجه، دوستت دارد.

 


نويسنده: ××× مورخ: جمعه چهارم آذر 1390 در ساعت: 15:17
|+| BlogComment>



اینم شعر غمناک جدایی

که چی؟

ما هر دو تا آخرین لحظه با هم بودیم

تا آخرین لحظه که دست و پای هم رو نگرفته باشیم و تا زمانی که نیاز هم باشیم

و حالا آخرشه

همون روز موعود ترسناک

اما خیالی نیست

میگذره

و من از ته دل آرزو میکنم

بعد این زندگیت لذت بخش تر از قبل این باشه

من مربوط به بخشی از زندگیت بودم که بهتره فراموش کنی

پس فراموش کن 

کارت پستال های عاشقانه + شعر فارسی

 


نويسنده: ××× مورخ: چهارشنبه دوم آذر 1390 در ساعت: 16:34
|+| BlogComment>



یادم باشد امشب بعضی از آرزوهایم را دم در بگذارم

تا رفتگر ببرد!بیچاره او

مابقی هم نقدا با خودم به گور میبرم

مابقی همان ارزوی با تو بودن

نترس جانکم

حتی ارزوی داشتنت را هم به کسی نمیدهم

 

 


نويسنده: ××× مورخ: چهارشنبه دوم آذر 1390 در ساعت: 16:12
|+| BlogComment>



خداحافظ

بیخودی متاسف نباش
تو آمده بودی که بروی اصلا!
تو چه می دانی چه ترسی ست
ترس از کوچه ی بعد از خداحافظ؟

.
.
.
.

این قصه هم رسیده به پایان خداحافظ
جان شما و خاطره هامان خداحافظ
من میروم بدون تو اما دعایم کن
در اولین تراوش باران خداحافظ

.
.
.
.

خداحافظ برای تو چه آسان بود
ولی قلب من از این واژه لرزان بود
خداحافظ برای تو رهایی داشت
برای من غم تلخ جدایی داشت

.
.

طعم ِ خیس ِ اندوه و اتفاق ِ افتاده

یک … آه ! … خداحافظ یک فاجعه ی ساده

خالی شدم از رویا ، حسی منو از من برد

یه سایه شبیه من ، پشت پنجره پژمرد

.
.
.

.
.
.

خدا لعنت کند بر واژه ها حتی خداحافظ !
که یعنی آتشی افتاده در من با خداحافظ !
سکوت افتاده مثل
رعشه ای بر استخوانهایم
شبیه موج سرد ساحل دریا خداحافظ


نويسنده: ××× مورخ: چهارشنبه دوم آذر 1390 در ساعت: 16:2
|+| BlogComment>



من تو ; ما
یادت هست ؟
تمام شد ... حالا :
تو او ; شما
من هم به سلامت


MultiHoster

خوشــبختی هایم را
با عجله در ســرنوشــتم نوشته بودند
بد خط بود ،
روزگــار آنها را نتوانست بخواند ... !

MultiHoster


نويسنده: ××× مورخ: چهارشنبه دوم آذر 1390 در ساعت: 1:5
|+| BlogComment>



باد آورده را باد میبرد، اما .... تو که با پای خودت آمده بودی...!!!!!
MultiHoster
گذشت آن زمانی که فاصله معنی نداشت ،
آن زمانی که احساس اهمیت داشت ...
در این زمانه حتی یک قدم هم فاصله بگیری ...
جایت را با دیگری پُر میکنند، احساس ... سیری چنــــــــــــــــــــــــــــــــد!؟؟
MultiHoster
زمـــــــــــــــــــــــــــــــــــان !
ای دزدی که همه ی چیزهای شیرین را
از آن خود میکنی
این را هم به فهرستت اضافه کن
او روزی از روزهای پاییز
به من گفت :
دوستت دارم

من گریزانم از این خسته ترین شکل حیات
و از این غربت تلخ
که به اجبار به پایم بستند
MultiHoster
چه زود نبودت پــــــــــیرم کرد..............

کــاش مَــرا در جــایــی مــی نِــوشــتــی... بی معرفت مَــن آرزوی دیــروزت بــودِم... بِــه خــاطِــر مــی آوری؟؟؟؟؟؟؟

راستی خدایا...!
من اگر نبودم...
این همه غم را چه می کردی...؟!!!؟؟؟؟؟


نويسنده: ××× مورخ: چهارشنبه دوم آذر 1390 در ساعت: 0:45
|+| BlogComment>



 

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

كه خداحافظ تو . . .

گر چه تلخ است ولی باید این جام محبت بشكست

گرچه تلخ است ولی باید این رشته الفت بگسست

باید از كوی تو رفت

دانم از داغ دلم بی خبری

و ندانی كه كدام جام شكست

كه كدام رشته گسست

گرچه تلخ است پس از رفتن تو خو نمودن به غم و تنهایی

عاقبت باید رفت

عاقبت باید گفت

با لبی شاد و دلی غرقه به خون

كه خداحافظ تو .



نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 در ساعت: 16:49
|+| BlogComment>



پیرمردی صبح زود از خانه اش خارج شد. در راه با یک ماشین تصادف کرد و آسیب دید عابرانی که رد می شدند به سرعت او را به اولین درمانگاه رساندند . .
پرستاران ابتدا زخمهای پیرمرد را پانسمان کردند. سپس به او گفتند: "باید ازت عکسبرداری بشه تا مطمئن بشيم جائی از بدنت آسیب ديدگي يا شکستگی نداشته باشه "
پیرمرد غمگین شد، گفت خيلي عجله دارد و نیازی به عکسبرداری نیست .
پرستاران از او دلیل عجله اش را پرسیدند :
او گفت : همسرم در خانه سالمندان است. هر روز صبح من به آنجا می روم و صبحانه را با او می خورم. امروز به حد كافي دير شده نمی خواهم تاخير من بيشتر شود !
يكي از پرستاران به او گفت : خودمان به او خبر می دهیم تا منتظرت نماند .
پیرمرد با اندوه ! گفت : خیلی متأسفم. او آلزایمر دارد . چیزی را متوجه نخواهد شد ! او حتی مرا هم نمی شناسد !
پرستار با حیرت گفت: وقتی که نمی داند شما چه کسی هستید، چرا هر روز صبح برای صرف صبحانه پیش او می روید؟
پیرمرد با صدایی گرفته ، به آرامی گفت: اما من که می دانم او چه کسی است !

نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه بیست و ششم مهر 1390 در ساعت: 16:47
|+| BlogComment>



 

شبــهایم پــُــر شــده از خواب هایی که در بیــداری انتظارش را دارم

می دانــی بیا بنشین اینجــا تا برایت کمــی دَردُ دل کنم ...

از تو چــه پنهان ، شبهــا در خواب ، رخت ِ عروســی را به تن دارم

که دامادش تــویـــی

خوشحال کننــده است نــه ؟

اما همیشــه رخت ِ عروســی ، خبــر از مــرگ بوده !!!

نکنـــد نیاییُ من اینجــا از غصه دلتنگــی ِ نیامدنت

بمیـــرم ؟!!!

تو تعبیـــر ِ خواب بلــدی دلکــــم ؟

بیــا تعبیـــر کن که تا تو فاصلــه ایی نمــانده

بیــا و دلخــوشیم را برایم به باور تبدیل کن

فقط بیـــا

بودنت را می خواهم ...

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه پنجم مهر 1390 در ساعت: 21:15
|+| BlogComment>



برای تو

بگذار سر به سینه ی من تا که بشنوی
 
آهنگ اشتیاق دلی درد مند را

شاید که بیش از این نپسندی به کار عشق

آزار این رمیده ی سر در کمند را

بگذار سر به سینه ی من تا بگویمت

اندوه چیست، عشق کدامست، غم کجاست

بگذار تا بگویمت این مرغ خسته جان

عمریست در هوای تو از آشیان جداست

دلتنگم، آنچنان که اگر بینمت به کام

خواهم که جاودانه بنالم به دامنت

شاید که جاودانه بمانی کنار من

ای نازنین که هیچ وفا نیست با منت

تو آسمان آبی آرامو روشنی

من چون کبوتری که پرم در هوای تو

یک شب ستاره های تو را دانه چین کنم

با اشک شرم خویش بریزم به پای تو

بگذار تا ببوسمت ای نوشخند صبح

بگذار تا بنوشمت ای چشمه ی شراب

بیمار خنده های توام ، بیشتر بخند

خورشید آرزوی منی ، گرم تر بتاب

تصاوير زيباسازی ، كد موسيقی ، قالب وبلاگ ، خدمات وبلاگ نويسان ، تصاوير ياهو ، پيچك دات نت www.pichak.net


نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه پنجم مهر 1390 در ساعت: 21:9
|+| BlogComment>



عشقمی صدف تولدت مبارک!

 

 

وقتي مياي صداي پات، از همه جاده ها مياد

انگار نه از يه شهر دور، كه از همه دنيا مياد

تاوقتي كه در وا ميشه، لحظه ديدن مي رسه

هر چي كه جاده ست رو زمين، به سينه من مي رسه
.
آه...
عزيزترين سوغاتي غبار پيراهن تو

عمر دوباره منه، ديدن و بوييدن تو

نه من تو رو واسه خودم

نه از سر هوس مي خوام

عمر دوباره ي،مني

تو رو واسه نفس مي خوام


نويسنده: ××× مورخ: دوشنبه چهارم مهر 1390 در ساعت: 10:38
|+| BlogComment>



پایان تلخ!!!

سلام به تنهایی

امشب قصه زندگی قشنگ امین و صدف به سر رسید مثل همه قصه های کودکی که هیچ وقت کلاغ قصه به خونش نمی رسه.

اسم من امین تو این شهر مشهورم به تنها وقتی امروز عصر بعد از اون همه ماجرا از صدفم خواستم که از هم جدا بشیم و اونم به خاطر من قبول کرد احساس کردم دیگه تنهایی برام معنی نداره کاش تو فرهنگ دهخدا واژه ای غریب تر از تنها وجود داشت صدف قصه من کسیه که تو تمامه خوشی ها و ناخوشی هام باهام بود بهترین خاطرات زندگیم در کنار اون رقم خورد . صدفم وقتی نیستی اتاقم خیلی سرد و تاریکه ُ دیگه شبها چراغ روشن نمی کنم. یادته وقتی از پشت وب از این همه فاصله اشکم و می دیدی چقدر دلداریم میدادی و گرمی وجودم میشدی؟ حالا تو نیستی و من توی تاریکی بی کسیم تنها گریه می کنم و هیچ کس نیست که حتی اشکامو پاک کنه .

نمی دونم چطوری خاطرات با تو بودن و از زندگیم بیرون کنم ُ نه ما به هم قول دادیم تا آخر عمر حتی اگه با هم نبودیم یادمون تو قلب همدیگه باشه.

هیچ وقت فراموشت نمی کنم.همیشه تو خوب و مهربون بودی و من بهت حسودیم می شد

صدف دلم گرفته دلم برات تنگ شده هیچ وقت این قدر احساس دل تنگی نکرده بودم کاش بودی و اشکامو پاک می کردی یادته بهم می گفتی بچه؟الان شدم همون بچه آخه مثل بچه ها گریه می کنم حتی صفحه مانیتور رو به زور می بینم. نمی دونم دیگه حتی به این وبلاگم سر می زنی یا نه؟؟؟ خیلی غصه دارم تمام غم های عالم ۱جا رو سرم خراب شد. الان ساعت ۱۱:۵۰دقیقه ست که پیامتو خوندم جگرم سوخت...

هر جا هستی خوش باشی خوشبختیت آرزومه

فکر نمی کردم این جوری تموم بشه ولی ...

دوست دارم بیشتر از همیشه

امضا تنها               


نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه پانزدهم شهریور 1390 در ساعت: 23:46
|+| BlogComment>



اجازه میدی تا ابد سر بزارم رو شونه هات؟

روزی هزار دفعه بگم که میمیرم برات؟

اجازه هست جار بزنم بگم چقدر دوست دارم؟

بگم میخوام به خاطرت سر به بیابون بزارم؟

اجازه میدی که شبا بیام همش تو خواب تو؟

اون عکسی که ازم داری جا بدمش تو قلب تو؟

اجازه میدی قصه هام جا بگیرن تو قلب تو؟

چشمایه عاشقم برات روزی هزار بار بمیرن؟

اجازه میدی واس تو قصر طلایی بسازم؟

با یه صدایه مخملی واست لالایی بخونم؟

اجازه هست که آهنگ ساز من بشی؟

هر اسمی جز اسم خودم دیگه فراموشت بشه؟

اجازه هست یه لحظه هم دیگه ازت جدا نشم؟

قوا گلها رو نخورم مهو ستاره ها نشم؟

اجازه میدی که بگم من مال تو تو مال من؟

اینو بهت گفته بودم تویی همه دنیایه من؟

 

 

 

توی تنهایی ام همیشه تو رو به یاد می آرم

آره تو عزیز ترینی.من به تو نیاز دارمــــــم

یاد تو تنهایی هامومی سوزونه می بره

با تو بودن واسه من.آرزوی آخره

اگه با من بمونی دیگه چیزی نمی خوام

وقتی باشی کنارم صاحب تموم دنیام

کی می گه من و تو باید دلامونو جدا کنیم

بیا تا با همدیگه یه خواهش از خدا کنیم

از خدا بخواهیم همیشه کنار هم باشیم

حتی تو دنیایی که همدیگرونمی شناسیم

 

 

 

میخوام باور کنی چقدر دوستت دارم

میخوام باور کنی تنهات نمی ذارم

میخوام باور کنی چقدر نگاهت رو

تو این شبهای بی خاطره کم دارم

میخوام باور کنی تموم دنیامی

تو درمون دل عاشق تنهامی

میخوام باور کنی محتاج چشماتم

توی هر ثانیه هر لحظه باهاتم

دارم توی چشات دنیامو می سازم

به عشق تو دارم قلبمو می بازم

بمون پیشم تا وقتی خون تو رگهامه

بمون فقط بمون........


نويسنده: ××× مورخ: یکشنبه سیزدهم شهریور 1390 در ساعت: 11:19
|+| BlogComment>



گرمی دستان

دستانم گرمی دستانت را می خواهد پس دستانم را به تو میدهم

 

قلبم تپش قلبت را می خواهد پس قلبم را به تو میدهم

 

چشمانم نگاه زیبایت را می خواهد پس نگاهم از آن توست

 

عشقم تمامی لحظات تو را می خواهند وبرای با تو بودن دلتنگی میکنند

 

دل من همانند آسمان ابری از دوری تو ابری است

 

درخشش چشمانم همانند خورشید درخشان انتظار چشمانت را می کشند

 

پس بدان اگر پروانه سوختن شمع را فراموش کند من هرگزفراموشت نخواهم کرد.

 

عاشـــــــقـــــــــانـــــــه دوســــــتت خواهــــــــــم داشـــــــــــت

 


نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 در ساعت: 10:32
|+| BlogComment>



 

خدایا!

دلم می خواهد شبیه بی کس ترین آدمهای روی زمین باشم

شبیه آدمهایی که جز تو یاوری ندارند

از عظمت مهربانیت در حیرتم

چگونه به من محبت میکنی

در حالی که در سرزمین وجودم فصل سرد شیطانی حاکم است.

خدایا!

سجده میکنم در برابرت که اینقدر در برابر من و گناهان من صبوری

کمکم کن تا این مهربانی هایت را درک کنم

 


نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 در ساعت: 10:28
|+| BlogComment>



امین
 
ای زندگی من.
 
آن زمان که غم زندگی من را از متلاشی میکند به تو می اندیشم

.به عظمت دریاها قسم

به آبی آسمانها قسم که دوستت دارم.

ای زندگی من

گل من بگزار در آسمان عشق تو برواز کنم

بگزار هوای عشق تو را در تمام وجودم حس کنم

زندگی زیباست اما با تو در کنار تو به فکر تو

زندگی من امکان پذیر است

نگزار عشقم این چنین خاموش شود که حتی یادگاری از آن باقی نماند.

میدانم که خسته ای از تمام دردهایی که ذره ذره روحت را آب کرد

ولی این را بدان که من همیشه در همه حال در کنارت با یادت و عاشقت
 
 هستم.

برای تو

 
 

نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 در ساعت: 10:26
|+| BlogComment>



خوشم خوشم ،چنان خوشم

که غصه هامو می کشم

خوشم که از تو پر شدم 

جائی که دستام خالیه

وقتی که رویا می بافم

اسم تو نقش قالیه


نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 در ساعت: 9:16
|+| BlogComment>



 

بعد از مرگم مرا در دورترین غروب خاطراتت

 

هم نخواهی دید...

 

 

منی را که هر نفس با یادت اندیشیدم

 

و هر لحظه بی آنکه تو بدانی

 

برایت آرزوی بهترین ها را کردم...

 

بعد از مرگم نامم را در ذهنت تداعی نخواهی کرد..

 

نامی که برایت بیگانه بود اما در کنارت بود...

 

بی آنکه خود خواهان آن باشی...

 

بعد از مرگم چشمانم را روی کاغذ نخواهی کشید

 

چشمانی که همواره به خاطر غم ها و شادی هایت بارانی بود

 

 و می درخشید

 

هنگام دیدن چشمانت....

 

بعد از مرگم گرمای دستانم را حس نخواهی کرد..

 

دستانی که روز و شب رو به آسمان برای

 

 لبخندت دعا می کردند...

 

بعد از مرگم صدایم را نخواهی شنید....

 

صدایی که گرچه از غم پر بود اما شنیده می شد

 

تا بگوید

 

"دوستت دارم"

 

 

بعد از مرگم خوابم را نخواهی دید....

 

خوابی که شاید دیدنش برای من آرزویم بود

 

و امید چشم بر هم گذاشتنم....

 

بعد از مرگم رد پایم را پیدا نخواهی کرد...

 

رد پایی که همواره سکوت شب را می شکست

 

تا مطمئن شود تو در آرامش خواهی بود....

 

بعد از مرگم باغچه ی گل های رزم را نخواهی دید...

 

باغچه ی گل رزی که هر روز مزین کننده ی گلدان اتاقت بود

 

 

بعد از مرگم نامه های ناتمامم را نخواهی خواند...

 

نامه هایی که سراسر شوق از تو نوشتن بود...

 

بعد از مرگم تو حتی قبرم را نخواهی شناخت...

 

تویی که  نوشتم "دوستت دارم"

 

ونوشتم"تو نیز دوستم بدار"

 

بعد از مرگم تو در بی خبری خواهی بود...

 

روزی به خاک برمی گردم

 

 سال هاست مرده ام و فراموش شده ام....

 

روزی که ره گذری غریبه

 

گردنبندی روی زمین پیدا خواهد کرد که نام تو روی

 

 آن حک شده است....

 

ناگزیر گردنبند را خاک خواهد کرد...

 

قبر را روی آن قرار خواهد داد...

 

روی تپه ای که دور از شهر است

 

و تو حتی در خیالت هم آن تپه را تصور نخواهی کرد...

 

آن روز هوا بارانی ست و من می ترسم

 

که مبادا تو در جایی باشی که خیس شوی

 

 

 و چتری در دستانت نباشد....

 

 

من که به باران و خیس شدن از آن عادت کرده ام....

 

به راستی بعد از مرگم فراموش خواهم شد


نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 در ساعت: 9:14
|+| BlogComment>



مرگ

 

چه کسی خواهد گفت/مردنم را با من؟


گاه می اندیشم خبر مرگ مرا چه کسی خواهد داد!


آن زمان که خبر مرگ مرا می شنوند


چه کسی می خندد؟


چه کسی می گرید؟


مرگ من باعث شادی چه کس می گردد؟

 

******************************

 مرگ من روزیست که دلم بمیرد...

 

آن روز دلم می میرد که نباشد یادی از تو

 

بعد مرگم  برسر جسمم با نگاهی پر ز حسرت

 

یا د آن روزی خواهم بود که رفتنت رو باور نکردم

 

دیده راپر زاشک دل را فرش راهت کرده

 

آرزویم بعد از مرگ فرصت

 یاد تو ست


نويسنده: ××× مورخ: سه شنبه بیست و پنجم مرداد 1390 در ساعت: 9:12
|+| BlogComment>



برروی کاغذی پاره پاره نام باران رانوشتم

نوشتم دوستت دارم نوشتم که باتومی مانم

که ناگهان بادی تندوزیدوکاغذ را ازدستانم ربود

کاغذ رفت

نام تو رفت

دوست داشتنم رفت

یادگرفتم به جای نوشتن بر روی کاغذی پاره

برقلب شکسته خود نام توراحک کنم

تاهیچ بادی نتواندتورا ازدستانم برباید.

 

bia2mob.net

 

 


نويسنده: ××× مورخ: جمعه هفتم مرداد 1390 در ساعت: 13:0
|+| BlogComment>



ماضی خیلی بعید

از تو که حرف می زنم

همه فعل هایم ماضی اند

ماضی بعید

ماضی خیلی خیلی بعید...!

کمی نزدیک تر بنشین

دلم  برای یک حال ساده تنگ شده است!

 



نويسنده: ××× مورخ: جمعه هفتم مرداد 1390 در ساعت: 12:52
|+| BlogComment>



شعرکده


بگذار دلتنگت شوم گاهی به گاهی

بگذار از یادت بسازم تکیه گاهی

بگذار خوابت را ببینم گه گداری

یا لا اقل عکست بماند یادگاری

بگذار باشم تا ابد چشم انتظارت

تا می تپد قلبم بمانم بی قرارت....



نويسنده: ××× مورخ: جمعه هفتم مرداد 1390 در ساعت: 12:50
|+| BlogComment>



عشقم صدف


 
نمیدانم پس از مرگم که آید بر مزار من که بنشیند به سوگ من
سیاه چشمی سیاه بر تن کند یا نه ، ترا سوگند به جان دلبرت سوگند
مرا هم یاد کن آن شب که من در زیر خاک سرد تنهایم . .
 
عاشقت خواهم ماند..............................بي آنکه بداني.
دوستت خواهم داشت............................بي آنکه بگويم.
درد دل خواهم گفت.................................بي هيچ کلامي.
گوش خواهم داد..................................بي هيچ سخني.
در آغوشت خواهم گريست.......................بي آنکه حس کني.
در تو ذوب خواهم شد..............................بي هيچ حرارتي.
اينگونه شايد احساسم نميرد.
اي کاش لرزش اشک را در چشمانم ميفهميدي ومرا به جرم عاشق بودن مجازات نميکردي
 

نويسنده: ××× مورخ: دوشنبه سوم مرداد 1390 در ساعت: 22:37
|+| BlogComment>



خدا را دوست دارم

 

 

deborah.mihanblog.com

خدا رو میخوام نه واسه مشکل و حل غصه هام

خدا رو دوست دارم نه واسه جهنم و بهشت

خدا رو دوست دارم ولی نه واسه زیبا و زشت

خدا رو میخوام نه واسه خودم که باشم یا برم

خدا رو میخوام نه واسه روزای تلخ اخرم

خدا رو میخوام نه واسه سکه و سکو یا مقام

خدا رو میخوام که فقط تو رو نگه داره برام

خدا رو دوست دارم واسه اینکه تو رو بهم داده

خدا رو دوست دارم چون عاشق بودن و یادم داده

خدا رو دوست دارم اخه همیشه لبخند میزنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم اینکه حواسش با منه

خدا رو دوست دارم اخه همیشه لبخند میزنه

خدا رو دوست دارم واسه اینکه من و تو با همیم

خدا رو دوست دارم که میدونه ما عاشق همیم

 


نويسنده: ××× مورخ: شنبه یکم مرداد 1390 در ساعت: 12:22
|+| BlogComment>



گفتم شاید ندیدنت از خاطرم دورت کنه

دیدم ندیدنت فقط میتونه که کورم کنه

گفتم صدا تو نشنوم شاید که از یادم بری

دیدم تو گوشام جز صدات نیستش صدای دیگری

ندیدن و نشنیدنت عشقتو از دلم نبرد

فقط دونستم بی تو دل پرپر شد و گم شد و مرد

بعد از تو باغ لحظه هام حتی یک غنچه گل نداد

همش میگفتم با خودم نکنه بمیرمو نیاد

این روزها محتاج توام من نمیگم دلم میگه

فردا اگه مردم نیاد چه فایده توش داره دیگه...


نويسنده: ××× مورخ: شنبه یکم مرداد 1390 در ساعت: 12:15
|+| BlogComment>



صدف تو بهترینی برای من پس برای تو بهترینم

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز

فونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا سازفونت زيبا ساز


نويسنده: ××× مورخ: یکشنبه نوزدهم تیر 1390 در ساعت: 23:42
|+| BlogComment>



آرزوهای یک عاشق خسته

 


در این شب پرستاره در میان سکوت سنگین و سهمگین قلب کوچکم ، تنها یک دلخوشی دارم و تنها یک ناخوشی . دلم خوش است به بودنت و به داشتنت و به امید دوباره دیدنت و ناخوشم از این که ناگزیرم در هوای بی تو بودن نفس بکشم و ناخوشم از این که تک تک ثانیه ها هجوم می آورند به دل خسته ام تا نبودنت را به یادم بیاورند ، غافل از این که من همیشه و هر لحظه به یادت هستم ، هر لحظه که می گذرد یا در رویاهای خویش ، لحظه ی دیدارمان را به تصویر می کشم و یا در میان خاطرات شیرین با هم بودنمان غرق می شوم . امشب ، شب آرزوهاست و من چه آرزویی دارم به جز آرزوی بهترین ها برای تویی که بهترینم هستی ؟! از خدا چه بخواهم جز بودنت ؟! که اگر نباشی ویران می شوم . چه دعایی بکنم به جز این که از خدا بخواهم آن قدر به او نزدیک شوی که تمام آرزوهایت را برآورده کند؟! همچنان که تو با وجود مهربانت در کنار من تمام آرزوهایم را رنگ و بوی حقیقت بخشیدی  و آرزو و رویایی ندارم جز آن که برای تو خواهم بهترین های هر دو جهان را و این که بخواهم هر لحظه رابطه دوستیمان محکم تر و پایدارتر شود . در این شب تاریک آرزویی برای خود ندارم ، هر چه هست فقط سپاس است و شکرگزاری از آن یگانه خالق قادر به پاس این که وجود دوست داشتنی تو را به من هدیه داده است با ورودت به زندگی ام ، عشق را به من بخشیدی و من تمام عمر مدیون مهربانی هایت هستم و چیزی ندارم که پیشکشت کنم تنها همین آرزوهاست که با دنیایی از عشق و دوست داشتن تقدیمت می کنم به این امید که تمام آرزوهای قشنگ و رنگی ات در این شب برآورده شوند.

صدف عزیزم دوستت دارم


نويسنده: ××× مورخ: یکشنبه نوزدهم تیر 1390 در ساعت: 23:27
|+| BlogComment>



لعنت به تنهایی

 آغوشت اندك جايي براي زيستن اندك جايي براي مردن ... و چشمانت راز آتش است و عشقت پیروزی آدمی ست هنگامی که به جنگ تقدیر می شتابد و آغوشت اندک جائی برای زیستن اندک جائی برای مردن و گریز از شهر که به هزار انگشت به وقاحت پاکی آسمان را متهم می کند کوه با نخستین سنگ ها آغاز می شود و انسان با نخستین درد در من زندانی ستمگری بود که به آواز زنجیرش خو نمی کرد - من با نخستین نگاه تــــــــــــو آغاز شدم

 


نويسنده: ××× مورخ: یکشنبه نوزدهم تیر 1390 در ساعت: 23:20
|+| BlogComment>

کپی برداری بدون ذکر منبع غیر مجاز می باشد
جدید ترین قالب ها & Tak-Template & Best-Template